چقدر سخت است که منتظر کسي باشي که فکر امدن نيست... مهمان
عزيزي باشي که فانوس خانه اش روشن نيست... چقدر سخت است ادم
را از ارزوهايش دور کنند و او را به مسير نا خواسته اي مجبور
کنند... چقدر سخت است نوشته هايت را نخوانده خاک کنند و اسمت را
از خاطره ها پاک کنند... چقدر دردناک است که احساست را پوچ
پندارند..
بیزارم از هیاهو کودکان خیابان از صدای بلند والدین .
بیزارم از نعره مردی که خشم الود همسرش را دشنام می دهد
بیزارم از بی اعتمادی حال باید به که اعتماد کرد ؟
بیزارم از تشریح من حوصله پاسخ نخواهم داشت
بیزارم دیگر سیرم از خود خواهشا تو نیا پیشم
بیزارم از اینکه دوباره دروغ بگویم یا دروغ بشنوم
بیزارم از نگاه دیگران متنفرم از اینکه کسی مرا بپاید
بیزارم از زندگی ، انهم مبهم سراسر نقش
بیزارم اره واقعا بیزارم ..

دود مي خزد ز خلوتگاه من
کس خبر کي يابد از ويرانه ام؟
بادرون سوخته دارم سخن
کي يه پايان ميرسد افسانه ام؟
دست از دامانه شب برداشتم
تا بياموزم به گيسوي سحر
خويش را از ساحل افکندم در آب
ليک از ژرفاي دريايي خبر
برتن ديوارهاطرح شکست
کس دگردر زندگي سامان نديد
از درون دل به تصوير اميد
تابدين منزل نهاديم پاي را
از دراي کاروان بگسسته ام
گرچه ميسوزم از آتش به جان
ليک براين سوختن دل بسته ام
تيرگي پا ميکشد از بام ها
صبح ميخنددبه راه شهر من
دود ميخيزد هنوز از خلوتم

listen and silent are two words with same alphabets and are very important for friendship because only a true frind can listen you when you are silent
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!
ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند
ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!
کسی حال من تنها نمی پرسد
ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!

سلام ماهی ها... سلام، ماهی هاسلام، قرمزها، سبزها، طلائی ها
به من بگوئید، آیا در آن اتاق بلور
که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است
و مثل آخر ش های شهر، بسته و خلوت
صدای نی لبکی را شنيده ايد
که از ديار پری های ترس و تنهايی
به سوی اعتماد آجری خوابگاه هاا،
و لای لای کوکی ساعت ها،
و هسته های شيشه ای نور - پيش می آيد؟
و همچنان که پيش می آید
ستاره های اکليلی، از آسمان به خاک می افتند
و قلب های کوچک بازيگوش
از حس گريه می ترکند.

مادرم
کاش می شد من از این دایره پرواز کنم
مثل آن شبنم یخ بسته گل های سپید در تو تبخیر می شوم ...
مادر روزت مبارک
هنوز هم در پی گذشت سالها
تن خسته من گرمی نوازشت را می خواهد
به بهشت نمی روم اگر مادر انجا نباشد
مادرم هستی من ز هستی توست
تا هستم و هستی دارمت دوست
مادر عزیزم :
تو ای محرمترین یارم
تو ای مونس و غمخوارم
به نام نامی مادر
همیشه دوستت دارم
ای وجود بی وجودم ز وجودت شده موجود
دوستت دارم
مادرم
شب که میشه شونه هاتو کم میارم
بی تو بخدا غمگینم مادر
در پی گذشت سالها هنوز هم
صدای قلبت نوازشگر روح خسته من است - مادر
مادر دوستت دارم
شاخه گل سرخ را
از گلستان کوچک قلبم تقدیم تو می کنم
و با تمام وجود می گویم
دوستت دارم مادر

منتظر ديدار تو هستم، سهل است بگويم که گرفتار تو هستم، من در پي اين حادثه غمخوار تو هستم، هر چند که دور از مني و من ز تو دورم، بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم.
نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي بسته خواهد شد اما آسمان كي بسته خواهد شد
گناهم را نميدانم، تقاصم را سبکتر کن، مرا اين گونه آزردن، خدا را خوش نميآيد، مرا از غم رهايم کن، جوابي ده مرا يارا که اين سان بودن و مردن، خدا را خوش نميآيد، بگو جانا گناهم چيست که اينگونه سزاوارم؟ که هر شب خون دل خوردن خدا را خوش نميآيد، دلي پر درد و آه دارم، که آن را غرور من بها دار زير پا بردن خدا را خوش نميآيد...
بازار سياه رفتم براي خريدن عشق ولي در ابتداي ورودم روي کاغذي خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قيمت نابودي پاک بازان...
يک قطره اشک مى اندازم تو دريا - تا زمانى كه پيداش كنى دوستت دارم. - اگه پيدا كردي اون وقت تو رو فراموش مي كنم
لذت داشتن یه دوست خوب توی یه دنیای بد، مثل خوردن یه فنجون قهوه گرم زیر برفه. درسته که هوا رو گرم نمی کنه، ولی آدمو دلگرم می کنه.
دوست داشتن را بايد از دختر بچه ها ياد گرفت. آنها در مقابل محبتي كه به عروسك خود مي كنند از او انتظار محبت متقابلي ندارند آنها بدون هيچ توقعي عروسكشان را دوست دارند و دوست داشتن واقعي يعني همين
به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را
بوسه يعني وصله ي شيرين دو لب... بوسه يعني مستي از مشروب عشق... بوسه يعني لذت دل دادگي... لذت از شب . لذت از ديوانگي... بوسه يعني حس خوبه طعم عشق... طعم شيريني به رنگ سادگي... بوسه يعني آغازي براي ما شدن... لحظه ي با دلبري تنها شدن... بوسه سرفصله کتاب عاشقي... بوسه رمز وارد دلها شدن... بوسه آتش مي زند بر جسم و جان... بوسه يعني عشق من با من بمان...
تو بودی باور من-تو یار و یاور من- تو بودی عشق اول-رفیق آخر من- تو بودی شور هستی-رفیق خوب مستی-تو بودی کعبه ی عشق-مثل خدا پرستی
سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت،سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود،من همون لحظه اول آخر راهو میدیدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم
خانه هاي جدول زندگیم را دستان مهربانت يک به يک پر کرد و رمز جدول چنين بود: دوستم بدار
عاشق و مجنونت شدم .نخونده مهمونت شدم. کلي پریشونم شدم. شمع تو شمدونت شدم .خاک تو گلدونت شدم . خادم دربونت شدم . عمري غزل خونت شدم . شعراي ارزونت شدم اما يه جوري مجنونت شدم.
مي خواهم برايت مرهمي باشم ! ... براي آن نگاه خسته اي که مي دانم ،... اميدش به لبخندي ست ! مي خواهم برايت لبخند باشم ! ... براي آن دلي که از اميد ، خالي ست ! مي خواهم دست هايت را در دست هاي آسمان بگذارم ... تا باور کني آسمان هم ، براي تو آغوش مي گشايد ! من تو را مرهمي خواهم بود ، گرچه ... دلــــــــــي دارم ... که نيازمند يک مرهم است !
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو ...
بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان ، عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد ، امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ، ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست .
ميدوني فرق تو با عشق زندگي و گل چيه ؟ عشق يك كلمه هست ولي تو معني ان هستي ، زندگي يك اجبار هست ولي تو دليل آن هستي ، گل يك گياه هست ولي تو عطر آن هستي
پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد
اگر روزي فهميدم که دوستم نداري گريه نمي کنم بلکه آرزو مي کنم که روزي عاشق کسي بشي که دوستت نداشته باشد
گناهم را نميدانم، تقاصم را سبکتر کن، مرا اين گونه آزردن، خدا را خوش نميآيد، مرا از غم رهايم کن، جوابي ده مرا يارا که اين سان بودن و مردن، خدا را خوش نميآيد، بگو جانا گناهم چيست که اينگونه سزاوارم؟ که هر شب خون دل خوردن خدا را خوش نميآيد، دلي پر درد و آه دارم، که آن را غرور من بها دار زير پا بردن خدا را خوش نميآيد...
کوهها اعتبار خویش را مدیون تیشه ی فرهادند کوهی که در آن عشق نگذرد شایسته ی عبور نیست
همه ی شاعران نوازنده اند آنان شیوه ی چنگ زدن بر تار دلها را می دانند.
عشق يعني با پرستو پر زدن عشق يعني آب بر آتش زدن عشق يعني چو احسان يا به راه عشق يعني همچو يوسف قعر چاه عشق يعني بيستون كندن به دست عشق يعني زاهد اما بت پرست عشق يعني همچو من شيدا شدن
تو برام تنهاتريني./ تو برام قشنگتريني./ تو نگيني روي انگشتر قلبم./ كاش ميشد تو دام چشمهات اسير هميشه بودم./ كاش ميشد منو ميديدي كه برات دارم مي ميرم./ نميخوام بي تو بمونم، چون ديگه چيزي ندارم./ كاش مي شد گلهاي عشقم يه گلستاني مي ساختند./ من ميون دشت گلهام، تو بالا خورشيد، روزهام كاش مي شد./ چشمهاي پاكت، ماه شبهاي دلم بود، ديگه قصه اي ندارم، چون حالا من تو رو دارم./ واسه دوست داشتن چشمهات، واسه اون ناز نگاهت، به شكار شب و روزم باشه، اشكالي نداره، بذار از عشقت بسوزم./
اگر روزي خواستي بگي دوستت ندارم . آرام آرام بكو تا آهسته آهسته بميرم
معناي زنده بودن من با تو بودن است نزديك، دور سير، گرسنه رها، اسير، دلتنگ، شاد آن لحظه اي كه بي تو سر آيد مرامباد! مفهوم مرگ من، در راه سر افرازي تو، در كنارتو، مفهوم زندگي است معناي عشق نيز در سرنوشت من! با تو، هميشه با تو، براي تو...
اگر خیال داری دوستم بداری همینک دوستم بدار اکنون که زنده ام... صبر نکن تا بمیرم... بدان که آنوقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید ومجبور می شوی حرف های نا گفته قلب ساده ات را در فراسوی یه مشت خاکسترسرد پنهان کنی پس اگرذره ای عشق من در دلت ماوا دارد اگر دوستم داری بگذار زنده بمانم دوستت دارم عزیزم
ميداني چه مي شود وقتي تمام احساساتت و عشقت را جمع كني و همه را به يك نفر هديه كني ..! مايه نشاطش باشي و تمام تلاشت شاد نگهداشتن او باشد . اما او بي اعتنا باشد و بي تفاوت . اينچنين است كه لحظه هاي خاموشي جان مي گيرد
If u need a friend and there are hundred steps between us .u can take first step to get near
فرشته ها آمده اند پایین. همه جا پر از فرشته است. از کنارت که رد می شوند، می فهمی؟اسمت را که صدا می زنند، می شنوی؟ دستشان را که روی شانه ات می گذارند ، حس می کنی؟راستی حیاط خلوت دلت را آب و جارو کرده ای؟ دعاهایت را آماده گذاشته ای؟ آرزوهایت را مرور کرده ای؟می دانی که امشب به تو هم سر می زنند؟می آیند و برایت سوغات می آورند، پیراهن تازه ات را.خدا کند یک هوا بزرگ شده باشی . می آیند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب می پاشند.می آیند و توی دستشان دعای مستجاب شده و عشق است.مبادا بیایند و تو نباشی . مبادا در دلت را بسته باشی.مبادا در بزنند و تو نفهمی. مبادا ...کوچه دلت را چراغانی کن. دم در بنشین و منتظر باش.
فرشته ها می آیند. فرشته ها حتما می آیند.خدا آن سوتر منتظر است. مبادا که فرشته هایت دست خالی برگردند

همیشه گرفتار کسی شدم که قبل من شکار شده بود
همیشه آهوی راهی شدم که دامی بر فرازش بود
همیشه قطره اشک چشمی شدم که سوگوار غمی بود
و همیشه گرفتار تو شدم که با من بیگانه بودی
حسین پناهی - شعر فراموش
همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت .
جیرجیرک با گلوی من می خوند.
شاپرک با پر من پر می زد .
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد .
مست می کردم من با زنبور ، از گس عطر گل بابونه .
سبز بودم در شب رویش گلبرگ پیاز .
هاله بودم در صبح ، گرد چتر یاس .
گیج می رفت سرم ، در تکاپوی سر گیج عقاب .
نور بودم در روز ،
سایه بودم در شب .
خود هستی بودم ،
روشن و رنگی و مرموز و دوان .
من عفریته مرا افسون کرد
مرا از هستی خود بیرون کرد .
راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود
خود فراموش بود.
چرخ و چرخیدن خود با هستی
حذر از دیدن خود در هستی .
حلقه افتاد پس از طرح سوال .
ابدی شد قصه هجر و وصال.
آدمی مانده و آیا و محال .
بیکرانه است دریا
کوچیکه قایق من
های آهای
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من .
سردمه !!
مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه یخ ، یخ کردم .
عین آغاز زمین .
زمین !
یه کسی اسممو گفت !
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند ؟
جیرجیرک آواز می خوند .
تشنته ؟ آب میخوای ؟
کاشکی که تشنه م بود .
گشنته ؟ نون می خوای ؟
کاشکیکه گشنم بود .
دندونت درد می کنه ؟
سردمه .
خوب ! برو زیر لحاف .
صد لحاف هم کممه .
آتیشو الو کنم ؟
می دونی چیه نازی ؟
تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم ، کوره روشن کردند .
پاتو چرا بستی به تخت ؟
پامو ! پامو بستم که اگه یه وقت
زمین سقوط کنه طوری نشم .
کی ، کی گفته زمین می خواد سقوط کنه ؟
قانون دافعه گفت .
چشممو دور می بینی می ری ددر !
بوی گوگرد می دی !
هی هوار !
فسفر و گوگردو تشخیص نمی دن !
وای از اقبالم !
باز بارون خیال ، آسیاب ذهنتو چرخونده ؟
باز فیلسوف و سوال.
باز عارف و سفال .
باز هستی و زوال .
باز آمال و محال .
باز شاعر و نهال .
باز کودک و خیال ؟
کجاها رفته بودی ؟
میخونه یا معبد ؟
رنج ما قوی تر از مشروبه !
میخونه افسونه !
پس چرا چشات شبیه چشای شیطونه ؟
من نمی بخشم اگه ، جای پات بی جای پام ، روی جایی حک بشه !
کجاها رفته بودی ؟
هیچ کجا !
رو شعاع هستی برا خودم می گشتم .
همه چی برای من ممکن بود
تو خودت می بینی ، همه چیز عادی بود
کاه دادم به خر
کفشامو بردم گذاشتم تو کپر ، که یه هو نصف شبی سگ نبره .
فرقونو شستم که سیمان تو کفش خشک نشه .
لحافو رو بچه ها پهن کردم .
همه چی ! همه چی !
همه چی برای من ممکن بود .
کار و تولید و تلاش
حرمت همسایه
می دونستم که سلام یعنی چه
می دونستم که زمان معناش چیه
من کیه
اون کدومه
می دونی ؟
بعدش هم ،
گردنُ صاف کردم
خیره ماندم به دور .
انگاری سایه م افتاد رو ماه
مثل یه هول
مثل یه غول
به خودم می گفتم : انسانم
من شعور همه آفاق هستم
می تونم برای شیر زائو ماما بشم .
می تونم پلنگو زنجیرش کنم.
می تونم با تیشه
چنار رو سرنگون کنم
می تونم !
بعدش هم زد به سرم که برم پشت سوال
برگردم به کودکی
تا که با چرخ خیال
وصله نور بدوزم به پیراهن شب .
یه هو وسوسه شدم رفتم توی نا ممکن !
تو ناممکن ، فیل هوا می کردن ؟
آره !خب! فیل هوا !
که می خواستی برگردی به کودکی ؟
آره ، آره خب ، پشت سوال
کی ؟ کجا ؟
کی ؟ کجا ؟
می خواستم ! می خواستم اما مقدورم نشد
باید مقدورم بشه
آه !
خنده های بی دلیل
گریه های بی دلیل
خیره گی ها ، خیره گی ها ، خیره گی
خیره گی ها و سکوت
خیره گی و افق سرخ غروب
خیره گی و علف ترد بهار
خیره گی و شبح کوه و درختان در شب
خیره گی و چرخش گردن جغد
خیره گی و بازی ستاره ها
خنده بر جنگ بز و گیوه ی پهن مادر
گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر
خنده بر عرعر خر .
من،
من باید برگردم ،
تا تو قبرستون ده ، غش عش ریسه برم
به سگ از شدت ذوق ، سنگ کوچیک بزنم
توی باغ خودمون انار دزدی بخورم
وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
کلید کهنه صندوق عجایت ، لای دستمال چه نوع پیر زنی پنهونه
راز خاموشی فانوس کجاست
گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست
چه گلی را اگه پرپر بکنی شیر بزت می خشکه .
من باید برگردم تا به مادرم بگم ، من بودم اون شب ،
شیربرنج سحریتو خوردم
تا به بابام بگم ، باشه باشه ، نمی خواد کولم کنی !
گندوما را تو ببر ، من به دنبالت می آم
قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ
دنبال مارمولکا ، نرم تا آن ور کوه !
من می خوام برگردم به کودکی !!
يادمه از روزي كه من لب به سخن گشودم
بردن نام تو حسين هميشه بود سرودم
چشمام اگه مي باره زهرا اجازه داده
آخر ميام يه روزي به كربلا پياده

در دشت بي ياور كه مي آسود خورشيد
چون پيكري در مجه خون بود خورشيد
مي خفت در بطن افق آرام آرام
در امتداد لحظه بدرود خورشيد
مي سوخت يكسو خيمه ها در حرم آتش
يكسو ميان آتش نمرود خورشيد
بي سر ميان خاك و خاكستر رها شد
در هاله اي از اشك و رقص دود خورشيد
با خود چه برده كاروان شوم تاريخ
وقتي كه مانده خسته ، خون آلود خورشيد
در انزواي دشت بي ياور چه تنهاست
با غم نواي بانگ رودا رود خورشيد

اى آن كه أ قدم از همه ، ما سوى توئى
محرم به خلوت حرم كبريا توئى
ذات تو گر نبود، ز هستى نشان نبود
مقصود حقّ ز هستى هر ماسوا توئى
اى مظهر خدا، تو خدا نيستى ولى
أ ندر محيط علمِ خدا ناخدا توئى
تا وصف طلعت تو شنيدم ، به خويشتن
گفتم كه معنى قسم والضُّحى توئى
واجب ولاى تو به همه أ وليا بود
باب النّجات سلسله أ نبيا توئى
هم جسم مصطفائى و هم روح مصطفى
مِرآت و مظهر علىّ مرتضا توئى
نور دو چشم و زاده زهرائى ، اى حسين
يكتا برادر حسن مجتبى توئى
وصف صفات ذات تو، برتر ز فهم ماست
مدح تو بس ، كه خامس آل عبا توئى
مخصوص رتبه لقب لافتى علىّ است
بعد از علىّ فتى پسر لافتى توئى
غير تو كَسْ نگشته مشرّف به اين شرف
اين فخر بس تو را كه شه كربلا توئى
روز جزا به ذاكر عاصى شفيع باش
از بهر آن كه شافع روز جزا توئى

عشــق بـازی کار هر شیـاد نیـسـت ایـن شکــار دام هر صیــاد نیــست
عــاشـقی را قـابــلـیـت لازم اســــت طـالب حـق را حـقیقـت لازم اسـت
عـشـق از مـعشـوق اول سـر زنـــد تا به عـاشـق جـلوه ی دیگـر کــند
تـا بـحـدی کــه بــرد هـستــی از او سرزند صد شورش و مستـی ازاو
شـاهــد ایــن مـدعی خــواهـی اگــر بر حــسین و حـالـت او کــن نــظـر
روز عـاشـورا در آن میـدان عـشـق کـرد رو را جـانب سلـطـان عشــق
بار الـهــا ایــن ســرم ایــن پـیـکـرم ایــن عـلـمـدار رشـیـد ایــن اکــبـرم
این سکـینه ایــن رقیـه ایــن ربــاب این عروس دست وپاخون درخضاب
این من و این ساربان این شمردون این تن عریان میان خـاک و خـون
این من و ایـن ذکـر یـا رب یـا ربــم ایـن من و ایـن نـالـه هـای زیـنـبـم
پس خطاب آمد زحق کی شاه عشق ای حـسین ای یکـه تـاز راه عشق
گر تو بـر من عـاشقـی ای مـحـتـرم پرده بَرکش من به تو عـاشق ترم
غـم مـخور کـه مـن خـریـدار تــوام مـشتــری بـر جـنـس بــازار تــوام
هـر چـه بـودت داده ای در راه مـا مـرحبـا صـد مرحبـا خـود هـم بیـا
خود بـیـا کـه می کـشم مـن نـاز تـو عرش و فـرشم جملـه پـا انداز تـو
لـیـک خـود تنهـا نیـا در بــزم یــار خـود بیــا و اصغــرت را هـم بـیـار
خـوش بـود در بـزم یـاران بـلـبـلـی خــاصه در منقــار او بــرگ گـلـی
خـود تـو بـلبـل گــل علـی اصـغـرت زودتــر بـشـتـــاب ســوی داورت
زيبايي عشق به سکوت است نه فرياد...شب بي پايان
شب تمام مي شود ،
پشت شب، شب است .
مي نشينم آرام ،
در انتظار سپيده اي که سر نمي زند.
درست در ساعت طلوع تو ،
دوباره تاريکي ،
دوباره ترس،
دوباره شب ...
دست هاي من تنها ،
چشمانم پر اشک ،
خدا خدا مي کنم که صبح شود ،
اما نمي شود .
مانده ام در هزار توي تاريکي ،
که هيچ گريزي از آن نيست.
پشت شب ، شب است .
پايان شب سيه ، سياه است .
من اما ،
ديگر طاقت ندارم
طاقت ندارم
طاقت ندارم....
دست هايم را بگير
يخ کرده اند....

باز هم من...
باز هم تو...
باز هم پائیز...
باز هم ستاره...
باز هم ابر...
باز هم مهتاب....
باز هم چراغ...
باز هم دستی که کمک میخواهد...
باز هم داستانی که تمنا میکند...
باز هم کفشی که لباس خاک بر تن میکند....
باز هم دستی که سرد میشود...
باز هم شبی که آرام میمیرد.......
.باز هم فریادی که آرام بر سر سپیده کشیده میشود...
باز هم ماهی در آب خفه میشود...
باز هم مورچه زیر بای من له میشود....
بازم هم ........تویی که .........
................
...........................
......
تویی که..............................
.........
!!!؟؟؟!؟!؟!؟!
..........
و باز هم منی که....
...
چرا من و تو هیچ وقت ما نشدیم؟!
، کمي آرام بخوانش، کمي نرم بگويش،
حرفم اگر تلخ بود تو نجوا گونه بخوانش،
حرفم اگر تند بود تو تنها، بي تعجيل و بي صدا نگاهش کن،
حرفم اگر بغض داشت بر من ترحم نکن،
واژه هاي مرا در آغوش بگير و با من ميان همان کلمات حرف بزن چنان که گوئي من ام و تو.
من انسانم و عکس العمهاي ساده ي انساني دارم از ترس، از خشم، از بيزاري، از تکبر ،
و در مقابل از مهرباني، از شوق، از اغماض، از هيجان، از معرفت.
من زنده ام. من، زنده ام. من زنده ام